![]() |
![]() |
|
| همچنان تلاش میکنم تا به هدفم بسم. |
|
ببخشید اگه نگرانتون کردم. متاسفانه الان هم زیاد نمیتونم بنویسم. چون اگه خواهرم بیادببینه من سره کامپیوترم حسابی دعوام میکنه و به همسی میگه اونم که دیگه واویلا...
میدونید آخه چند روز پیش به طرز وحشتناکی از پله ها افتادم و حسابی کمرم آسیب دید.الان فقط مجازم دراز بکشم یا راه برم. خیلی میترسم یادمه تویه وبلاگ چندتاتون خوندم که در اثر مریضی و بستری شدم یا شکستکی چندین کیلو چاق شدید . منم به همین وضع افتادم. بستره مریضی و دستور بخور بخور خانواده هرقدر هم مقاومت میکنم بالاخره کلی بیشتر از کالری مجازم مصرف میکنم. تازه تحرکم که دیگه هیچی. خیلی میترسم. الانم باید تا خواهرم ندیده برم. دلم واسه تک تکتون تنگ شده.ببخشید نمیتونم بیام بهتون سر بزنم. دعا کنید هر چه زودتر خوب بشم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 26 اسفند1386ساعت 10:10 توسط الی |
|
|
اینقده پف کردم که نگو. دارم میترکم. پرخوری میکنم خفن. دارم همه چیزو به باد فنا میدم. لباسی که دادم خیاط برام بدوزه شده کابوس شب و روزم. آخه اون موقع که دادم برا دوخت بدنسازی میرفتم و حسابی جمع شده بودم اما الان میترسم برایه پرو برم . قلبم داره از دهنم میزنه بیرون. این اولین باره که از عید و مقدماتش و .... متنفرم . دلم میخواد بخوابم و بیدار بشم ببینم ۱۴ فروردینه. ای خدا.....
بازم میخوام جدول بکشم و از قبل توش تعیین کنم چی میخوام بخورم. ورزشم هم تویه خونه میخوام انجام بدم. اینطوی خیلی بهتر میتونم رویه برنامه باشم. شما هم کمکم کنید لطفا
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت 11:0 توسط الی |
|
|
اگه یه چرخ تویه وبلاگم بزنید میبینید شونصدتا من برگشتم داره
خب من چیکار کنم تقصیره همسیه که هی منومیبره اینور و اونور منم خب تویه سفر وزنم اضافه میشه دیگه
چیکار کنم خب آره بازم اضافه کردم من خیلی پیاده روی کردم و سعی کردم خوب بخورم اما نمیشد دیگه.آخه میدونید خیلی بینظم غذا میخوردیم. مثلا ساعت ۱۱ صبحانه میخوردیم،۵ناهار و ساعت ۲ نیمه شب هم شام میخوردیم. بعد اینقده گرسنم میشد که آی میخوردم ،آی میخوردم. به خدا از امروز صبح دوباره دخمل خوفی شدم . جبران میکنم . قول . امروز هم میخواستم برم بدنسازی ولی نشد. آخه میدونید علاوه بر اینکه باید وقت خودم رو تنظیم کنم باید با یکی دیگه ،حالا یا خواهرم یا همسی هم هماهنگ باشم تا یکیشون فندق و اون کوچولویی رو که پیشم میمونه رو بگیرن تا من بتونم برم باشگاه. وقت خواهرم که پره یعنی خب آخره ساله و اونم داره خونه رو مرتب میکنه و روم نمیشه مزاحمش بشم . همسی هم که آخره سال وقت سر خاروندن نداره چه برسه به بچه داری . واسه همین خیلی خودم رو سرزنش نمیکنم. و سعی میکنم به پیاده روی قانع بشم. بیصبرانه منتظره پایان تعطیلاتم .آره بابا بعد از عید رو میگم. چون این کوچولویی که پیشم میموند دیگه مسئولیتش با من نیست و یه جورایی خلاص میشم و فندق هم که احتمالا مینویسمش مهد و دیگه حالی به حولی.میزنم تو گوشه کارت مربی گری شنا و بدنسازی و ... خلاصه کلی برنامه دارم واسه بعد از عید و وقتی به بعد از عید فک میکنم کلی خوش خوشانم میشه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 16:48 توسط الی |
|
|
هفته هشتم ،هفته جمع بندی عین برق و باد گذشت و باز هم اونطوری که باید استفاده نکردم. این 8 هفته رو به نوعی از دست دادم فقط تونستم ستاره 20 پوندیم رو پس بگیرم که اون هم میترسم این هفته مجبور بشم پس بدم. پست انار خیلی عالی بود . من از خیلی چیزا میترسم . ترس از مهمونی هایی که هر شب میرم.ترس از اومدن همسی. ترس از نداشتن وقت واسه کلاس ورزش. ترس از عید و آجیل و شیرینی ،ترس از مسافرتی که قراره برم. میدونم دلیله عمده ای که نمیتونم رژیمم رو ادامه بدم همین ترسیدنه ترسیدنه که منو به عقب هل میده. ترسیدن از نرسیدن . حتی از رویه ترازو رفتن هم میترسم. تا نرم رویه ترازو نمیتونم نتیجه وزنیه این 2 ماه رو بگم. ورزش هم که یک ماه مرتب انجام دادم .اما این ماه اصلا وقت نشده که روش تمرکز کنم. آب رو فک کنم اکثر روزها خوب مبخورم . راستی من هفته هشتم نمیتونم باهاتون همراه باشم چون بازم دارم میرم سفر و اصلا دسترسی به اینترنت ندارم . فردا میرم و سه شنبه بعد برمیگردم . امیدوارم اونجا بیشتر گند نزنم.
خب من خودم رو کشیدم.خوشبختانه خیلی زیاد نکردم. درسته که همین اضافه کردن بده ولی من فک میکردم الان یه ۳،۲ کیلویی زیاد کردم. خب با اینهمه گند زدن ۷۰۰ گرم خوبه دیگه؟ حالا حالم خیلی خوبه و با روحیه ای بهتر میرم سفر و اونجا بیشتر هوایه خودم رو دارم .اگه اونقدر درب و داغون میرفتم معلوم نیست چند کیلو اضافه میکردم. بعدشم که عید رو بیخیال میشدم و........... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 14 اسفند1386ساعت 9:24 توسط الی |
|
من چم شده؟ انگار قاط زدم. بخدا من یه موقع هایی اگه میخواستم از ۱۲۰۰ بیشتر بخورم انگار راهه گلوم قفل میشد. اما الان اینقده گلوم گشاد شده که حد نداره آخه روزی ۲۰۰۰ کالری بخدا دیگه مغزم قفل کرده .اصلا موقعی که همسی میاد خونه انگار یادم میره که رژیم دارم عین یه آدمه عادی میخورم. نمیخوام ثابت بمونم میخوام ۲۰ کیلو دیگه کم کنم. هیکلم خیلی جمع شده و به هر کی تویه باشگاه میگم ۸۰ کیلو هستم شاخ در میاره و همینطوری زل میزنه بهم و میگه نهههههههههههه اما خودم رو که نمیتونم گول بزنم. چه نشون بده چه نده من الان دارم ۲۰ کیلو باره اضافه حمل میکنم . نمیخواااااااااااااااااااااااااام. آخ اینقده دلم گرفته ،اینقده دلم گرفته که نگو........... چند بار تصمیم گرفتم که این وزن مونده رو هم کم کنم اما نمیدونم چرا نمیشه. هر بار یه چیزی میشه. نمیتونم بگم همسی مقصره چون اون مثل گذشتس ،مثل همون موقع هایی که من خوب وزن کم میکردم . تذکرات رژیمی میده،به ورزش تشویقم میکنه و کلی حمایتم میکنه که فکر عمل رو به سرم راه ندم.حتی گاهی که میخواد یه چیزه غیر رژیمی بگیره با من مشورت میکنه و گاهی چیزایه ممنوعه رو بیرون خونه میخوره که من دلم نخواد. مقصر خودمم ، اینو خوب میدونم،خستم ،خسته. یه ماه دیگه میشه یک سال که شروع کردم و فقط به نصف اهدافم رسیدم.از ۴۰ کیلو اضافه وزن ۲۰ کیلوش روکم کردم،شنام که نصفه موند و بدنسازی هم که یه خط درمیون............. اینقدر دلم پره که میخوام گریه کنم.میخواستم تا عید یه تغییر حسابی بکنم اما نشد. چقدر دردناکه این زندگی ،اینقدر آدم باید وابسته به شکمش باشه؟این یعنی چی؟ این روزا کارم شده خوردن و بعد سرزنش کردن خودم. کاش میشد برم بدنسازی. ببینم فردا میتونم برم.میدونم خیلی شارژم میکنه.عین معتادا به ورزش عادت کردم. کاش بشه فردا برم......... |
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 7 اسفند1386ساعت 13:30 توسط الی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من الی 24 سالمه
وزن اولیه=103کیلو وزن کنونی=92 وزن هدف=60کیلو قد=164 شروع رژیم14/1/86 |
| پیوندهای روزانه |
|
رقابت گروهی برایه کاهش وزن آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|